کره زمین
عملیات ارژانس کهکشانی/الهام مزارعی
کره ی زمین وسط وسط کهکشان هق و هق گریه میکرد و هن و هن نفس میزد ، ماه از آن بالا فریاد زد : آهای چی شده ، چرا داغونی ؟زمین آب دماغش را بالا کشید ، آب دماغ وارد غار بزرگی وسط کوه اورست شد ، به سختی فریاد زد : از دست آدمها ، هن و هن ، شدم عین یک سطل آشغال بزرگ بزرگ هن و هن ...ماه دور زمین چرخید و چرخید و فریاد زد : پیف پیف ، چند وقته حمام نکردی ؟ چقدر آشغال ، چقدر بومیدهی .زمین های هایش بلند شد ، اما همان وقت پسماند یک کارخانه ی خیلی خیلی بزرگ تالاپی افتاد روی دهن زمین و زمین بیچاره رنگش سیاه سیاه شد و از هوش رفت . ماه فریاد زد چکار میکنید الان میمیره الان میمیره . اما هیچکس حرفهای ماه را نشنید . ماه دستهایش را پشت کمرش گذاشت و راه افتاد وسط کهکشان راه شیری از اینطرف به آن طرف ، راه رفت و هی فکر کرد ، بعد فریاد زد : فهمیدم ، من تو را از دست آدمها نجات میدهم . ستاره ی دنباله داری که تازه از کنار زمین گذشته بود و ماجرا را دیده بود گفت : منهم موافقم باید نجاتش داد اما چطوری نجات میدهی ؟ماه گفت : منهم مثل زمین نیروی جاذبه دارم ، کافیست نیرویم را با تمرکز تقویت کنم و بعد ...ستاره ی دنباله دار بقیه ی حرفهای ماه را نشنید ، چون ماه سکوت کرده بود و داشت با یوگا تمرکز میگرفت . شب بود و همه ی آدمهای زمین خوابِ خواب بودند و قرص ماه کامل بود ، مدتی که گذشت ماه به تمرکز دلخواهش رسید و و نیروی جاذبه اش ده صد برابر شد ، آنوقت تمام آدمهای زمین از توی رختخوابهایشان مثل پونز که به طرف آهنربا کشیده میشود به طرف ماه کشیده شدند ، بعد ماه تکان شدیدی به خودش داد و تمام آشغالها توی فضا پخش و پلا شدند . آدمها که از تکان ماه از خواب پریده بودند، خودشان را روی کره ی سفید خالی خالی دیدند . زمین نفس عمیقی کشید و دوباره رنگی شد ، فریاد زد : ممنون ، از این بهتر نمیشود . یک روز گذشت و دو روز و چندین و چند روز ماهی ، آدمها روی کره ماه حوصلشان حسابی سر رفته بود چون کره ماه خالی خالی بود ، نه رودخانه ای داشت و نه درختی ، حتی یک پارک محله ای کوچولو هم نداشت تا آدمها تویش گردش کنند . آدمها دراز میکشیدند ، نیم خیز میشدند ، می نشستند و باز دراز می کشیدند و همگی می گفتند : آه ، چقدر خسته کننده است ، کاش روی زمین بودیم . کره زمین هم از آن پایین خیره میشد به ماه و میگفت : آه ، خسته کننده است ، حوصله ام سر رفت ، کاش آدمها اینجا بودند ، تنهایی خیلی خیلی اعصاب خرد کن هست . بعد یک روز که آدمها از این وضع حسابی ناراحت بودند ، خورشید را صدا زدند ، همه یکصدا فریاد زدند که دیگر در ماه نمی مانند . خورشید یک دادگاه آسمانی تشکیل داد و ماه را به دادگاه خواند . مردم وسط یک چاله ی بزرگ توی ماه جمع شدند . خورشید به ماه گفت : باید آدمها را به زمین برگرداند . ماه گفت : نمی شود ، آنها زمین را پر از آشغال کردند ، زمین بیچاره بو گندوترین سیاره ی دنیا شده بود ، اگر منهم خالیِ خالی نبودم حتما الان بوگندوتر از زمین بودم . خورشید کله اش را تکان داد و به آدمها گفت : ماه راست میگوید ؟همه ی شش میلیارد و خورده ی خورده ای آدم کله هایشان را از خجالت پایین انداختند ، آنوقت بود که رییس سازمان ملل دست بکار شد و دوید بالای بلند ترین قله ای که در ماه بود و فریاد زد : من از طرف همه ی آدمها قول میدهم که دیگر زمین را آشغالی نکنیم ، قول مردانه ی مردانه به ریش جو گندمی ام قسم .و همه ی آدمها باهم فریاد زدند : به ریش جوگندمیِ آقای رییس سازمان ملل قسم که زمیم را پاک نگه داریم . آنوقت خورشید زمین را صدا زد و پرسید : تو حاضری باز آدمها را روی خودت نگهداری؟و زمین که حسابی دلش برای ساکنانش تنگِ تنگِ تنگ شده بود فریاد زد : اگر دیگر من را بوگندو نکنند چرا که نه ؟آنوقت ماه باز چهارزانو شد و دستهایش را دوطرفش گرفت و دوباره تمرکز کرد و آنقدر تمرکز کرد تا جاذبه اش ده صد برابر کم شد ، آنوقت همه ی آدمها از کره ماه جداشدند و توی فضا شناور شدند و تالاپی افتادند روی کره ی زمین که پاکِ پاک بود و از آن به بعد عطر خوش گلها کره ی زمین را خوشبوترین کره ی دنیا کرده بود .
کره زمین/زهرا فردشاد
چند روز بود ساعتها با گردش زمین هماهنگی نداشت .7 صبح که بچه ها به مدرسه میرفتند هوا تاریک تاریک بود . وقتی از مدرسه برمیگشتند تازه صبح شده بود و باید ناهار میخوردند . وقتی هم خورشید وسط آسمان بود ساعت 8 شب را نشان میداد . بچه ها که دیگر از این نصف شب مدرسه رفتنها خسته شده بودند به رادیو تلوزیون زنگ زدند . بعد شماره ی مرگز ژئوفیزیک را گرفتند و اعتراض کردند . وقتی هیچ کس اقدامی نکرد . دست جمعی در فیس بوک تصمیم گرفتند مدرسه نروند و برای آنکه پدر و مادرهایشان آنها را مجبور نکنند . آنها ظهر یعنی همان 9 شب کوک ساعت تلفن همراه والدینشان را خاموش کردند . به این ترتیب همه ی والدین دنیا تا لنگ صبح فردا یعنی ساعت 12 ظهر خوابیدند . وقتی فروشگاهها ، اداره ها، رادیو تلوزیون ، فروشگاه ها ، ترمینالها و وزارت خانه ها تعطیل شدند . صدای رییس جمهور همه کشورها درآمد که چراکسی از آنها عکس نمیگیرد و با آنها مصاحبه نمیکند . بعد دانشمندها را وسط میدان کشورها کف پایی زدند که چرا زودتر فکری به حال ساعتها نکردند . دانشمندها هم آخ و اوخ کنان لنگ لنگان دویدند توی آزمایشگاه هاشان این درو آن در زدند تا بالاخره فهمیدند یکی که نمیدانند چه کسی بوده و نمیدانند از کجا و نمیدانند چطور به زمین پودر لاغری داده و دور کمرش60 درجه لاغر شده و این یعنی کمربند استوایش 3 قاچ گشاد شده . برای همین هر روز سه چهار ساعت تغییر نسبتبهگرینویچ به وجود آمده . بعد هم تصویر زخم و زیلی کودکانی را که درکنیا ، کنگو و اندونزی موقع لی لی و شش خانه بازی پایشان در کمر بند زمین گیر کرده بود نشان دادند . اما هیچ کس به ماشینهای راهسازی وخاکبرداری پشت سر آنها توجه نکرد جز کودکان شاکی . و آن موقع بود که شبانه هر کدام یک کامیون اسباب بازی خاک از توی باغچه هایشان برداشتند و بردند ریختند زیر کمربند استوا .صبح همه ی دانشمندهای توی تلوزیون انگشت به دهن مانده بودند که چطور زمین یک شبه 60 درجه اضافه وزن داشته ؟ و در صدد بودند راهی برای اضافه وزنش پیدا کنند .
كرهي زمين/ مرضیه جوکار
پدرم مرد مشهوري است. روي ميز كارش يك كرهي زمين بزرگ دارد؛ با رنگهاي سبز و آبي و زرد و قهوهاي. گاهي به اتاق پدرم ميروم و با انگشتم كرهي زمين را ميچرخانم و آرزو ميكنم روزي مثل او به قارهها و كشورها و شهرها و جزيرههاي دوردست بروم. پدرم زياد سفر ميكند؛ كارخانه ميسازد، به نفتكشها سركشي ميكند، درختها را قطع ميكند و با كشتيهاي بزرگ به سرزمينهاي دور صادر ميكند. چند شب است كه از اتاق پدر صداي سرفه و نفستنگي ميآيد. يواشكي به اتاق ميروم. كرهي زمين بيمار است. با انگشت ميچرخانمش؛ خبري از رنگهاي درخشان نيست. آسمانش با دود خطخطي شده و آب درياهايش چرب و سياه است. جعبهي مداد شمعي را ميآورم؛ با رنگ آبي آسمان و دريا را پررنگ ميكنم، و با رنگ سبز روي خاكهاي تركخورده جنگل ميكشم. كرهي زمين باز هم زيباست. از پنجره بيرون را نگاه ميكنم. هوا آلوده است؛ مردم ماسك زدهاند و سرفه ميكنند. كرهي زمين را بغل ميكنم و ميبوسم و بهش ميگويم: «نگران نباش. اينجا جايت امن است. من و پدر مواظبت هستيم."پدرم مرد مهرباني است. امروز روي دهانش ماسك زد و به سفر رفت. قرار است به همه جاي زمين برود و دربارهي نجات كرهي زمين سخنراني كند. او يك قهرمان است.
کره زمین / فاطمه فروتن
کره زمین شده است یک بوق گنده !
از همه چیز صدای بوق می آید!!
یک روز که می خواستم حرف بزنم ، دیدم من هم بوق می زنم !!!
مبيل سبيل شاه شاد نوزدهم/میترا کیانبخت
در جاهائي نه خيلي دور نه خيلي نزديك ، به اندازه اي كه چشمهايتان اذيت نشود . توي يكي از انيمشن هاي شبكه چه ميدونم ت - ي – ش - پادشاهي به نام ميبيل سيبيل شاه شاد نوزدهم در قصر بالني طلايي اش ... . بله يك قصر بالني با ابهت !
تمام مردم اين سرزمين توي بالن هاي بزرگ و كوچك و رنگارنگ زندگي ميكردند . حتي گربه ها و سگ ها هم از اين بالن به آن بالن به دنبال هم مي پريدند ! دليل اصلي اين بود كه شاه شاد نوزدهم دلش نمي خواست روي سيبيل بسيار بسيار عزيز و محترمش ذره اي گرد و خاك بنشيند . زمين از غصه خشكش زد خشك خشك ...
و امّا هر روز بايد پنجاه نفر آرايشگر بيست و سه نفر در يك طرف و بيست و هفت نفر در طرف ديگربا انواع و اقسام شانه و بيگودي و نرم كننده و فر دهنده وژل ها و اسپري هاي تف دار از سبيل جناب شاه شاد نوزدهم نگهداري مي كردند .
( پيش خودمان باشد هيس يواش در گوشتان مي گويم سيبيل هاي پادشاه كوتاه و بلند بود !)
پادشاه ميبيل سيبل خيلي خوشحال و خندان بود و حسابي قربون صدقه ي خودش ميرفت :
: قربون خودم برم قربون خودم برم قربون سيبيل هاي نازنينم برم ....
تا آن كه اتفاق عجيبي افتاد !
صبح يك روز بهاري كلاغ پر ! سبيل پر !
سبيل غيب شد !
چي شد ؟ چي شد ؟ خبر از اين بالن به آن بالن پيچيد .
ديگه پادشاه ميبيل سيبيل شاه شاد نوزدهم تبديل شد به پادشاه مبيل شاه مات هيچم !
اطلاعيه از بالن سلطنتي صادر شد : هر كس سبيل مرا پيدا كند به او اجازه خواهيم داد
نوك پايش ! باز هم تكرار مي كنم فقط نوك پايش ! را روي زمين بگذارد .
مردم كه ساليان سال بود در حسرت قدم زدن روي زمين در هوا معلق بودند شروع به جستجو و گشتن از زير و بالاي تمام بالن ها كردند ...
غافل از آن كه از يكي از بالن هاي خيلي كوچك طنابي به طول بيست و سه متر و بيست و هفت متر آويزان بود . دختر كوچولوي دامن صورتي گل شيپوري به همراه مادر بزرگ لپ قرمزيش از آن سبيل پنجاه متري ( هيس پيش خودمون باشه ) پائين و پائين تر رفتند تا آنكه به زمين رسيدند . نوه هورررررا كشيد و مادر بزرگش را بوووووووسيد و پرسيد :
عزيز جون گل هاي شيپوري كجاست ؟
مبيل شاه مات هيچم با ديدن آنها فرياد زد : بگيردشان اي داد اي بيداد پا پا روي زمين !
مردم بالن هاي ديگر از خدا خواسته هواي بالن ها يشان را كم و كمتر كردند و با خوشحالي پريدند روي زمين ! زمين با شنيدن صداي پاي آنها غنچه باران شد.
يكي آمد و كانال را عوض كرد . اوه اين هم يك داستان جالب ديگر كه شايد شبكه د- ي قراره پخش بكنه آن را هم برايتان تعريف مي كنم . تا بعد ...
نجات کره زمین/ فرشته فرشته حکمت
# کره ی زمین ، به سوراخ های لایه ی اوزون که برای چندمین بار وصله کرده بود نگاه کرد.....
# و پماد سوختگی را به گوشه گوشه ی تنش مالید.
# صدای بلندگوها ، بلند شد :
_ وارد کردن هر نوع دود سیاه و سفید ، رنگی ، حتی آه غلیظ ، به هوا ممنوع شد !!!
_عبور و مرور؛ فقط با اسب ، الاغ ، دوچرخه ، روروک ، اسکیت ، بالن ، بادبادک !!!
# کره زمین با خوشحالی خندید .....